کوچولوی نازنین, پاک ترین نگاه و زیباترین لبخند دنیا از آن توست. آنها را حفظ کن. مگذار گذر زمان و آدم های خوب و بدی که سر راهت قرار می گیرند آین گنجینه را از تو بربایند.
من هم زمانی زیباترین لبخندها را داشتم...پیش از آنکه لبخند تمسخرآمیز را بیاموزم. زمانی زیباترین لبخندها را داشتم پیش از آنکه لبخند زدن دروغین را بیاموزم. زیباترین لبخندها را داشتم پیش از آنکه غبار تجربه درخشندگی لبخندهای حقیقی ام را مات و کدر کند.
من هم زمانی پاک ترین نگاه را داشتم پیش از آنکه نگاه تحقیرآمیز را بیاموزم. زمانی پاک ترین نگاه را داشتم پیش از آنکه نگاه بی اعتماد و محتاط را بیاموزم.پاک ترین نگاه را داشتم که در نگاه پر حرص و کینه و بخل و زشتی آدمیان مضحک بود. پاک ترین نگاه را داشتم پیش از آنکه دریابم زندگی آنقدر ناپاک است که پاکی نگاهم را بر نمی تابد.
آرزو می کنم که تو هرگز اینها را درنیابی.
روزی در می یابی که این بزرگترین آرزوییست که کسی می تواند برایت بکند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 20:29  توسط مريم
|
در زندگی ام هستند روزهایی که با خوشحالی از خواب بر میخیزم...به همه لبخند می زنم و همه چیز را زیبا می بینم....و درست در چنین روزهایی یک نفر پیدا می شود که گند می زند به این حال خوشم... و بعد با قیافه ای از همه جا بی خبر نگاهم می کند و دلیل گرفتگی ام را می پرسد. و من چگونه می توانم برای او توضیح دهم که چه بلایی سر خوشبختی ام آورده و اینکه من کلا آدمی هستم عوضی که وقتی حالم را می گیرند به سرعت نور که هیچ حتی به سرعت لاک پشت هم نمی توانم به حالت طبیعی ام برگردم و البته ایراد از من است!
و درست در همچین روزی من ۲۳ ساله می شوم...تولدم مبارک!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 19:31  توسط مريم
|
بعضی نگاه ها همیشه در خاطر آدم می مانند. مثل نگاه سرزنش آمیز کسی که دوستش داری وقتی که کار بدی ازت سر زده, یا نگاه پاک و معصومانه ی یک کودک که دنیا را از دریچه ی چشمان بی گناه و زیبای خود میبیند. مثل نگاه اشک آلود یک عاشق در طلب ذره ای محبت...یا نگاه مهربان یک دوست زمانی که غصه داری و دلداری ات می دهد....و البته نگاه بی احساس و خالی کسی که دلت را می شکند....امروز نگاه خودم در آینه در خاطرم ماند...نگاه یک روح سرگردان!!!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 10:11  توسط مريم
|
وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسانی را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ لایه ای روي من طبيعي خود نكشيده است و با همه وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ ميدهد.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 19:36  توسط مريم
|
باید عبور کرد...زندگی عبور کردن است...عبور کردن از خاطره ها...از آدم هایی که دوستشان داریم...از جاهایی که به آنها خو گرفته ایم...باید عبور کرد زیرا جریان بی رحمانه زندگی می رود و می رود و کسی را مجال تامل یا نگاه به پشت سر نیست. مانند سیلابی می ماند که پشت سرت با شتاب می آید و تو در یک جنگل انبوه داری می دوی تا غرق نشوی.. اگر لحظه ای بخواهی بایستی سیلاب نابودت می کند. باید عبور کرد..هرچه جلوتر می روی خاطراتت به کوله بارت افزوده می شود و این کوله بار روزبه روز سنگین و سنگین تر می شود و حملش دشوارتر. تا جایی که از پا می اندازدت و آن وقت است که سیلاب ....
باید عبور کرد...اگر بتوانی کوله بارت را سنگین نکنی راحت تر و سریع تر جلو می روی...ولی من دوست دارم وقتی که سیلاب نفسم را می گیرد کوله باری از خود به یادگار بگذارم که سنگین ترین کوله بار عالم باشد...کوله بار کسی که فقط از سیلاب فرار نکرده...بلکه زندگی کرده و عشق ورزیده ...می خواهم که کوله بارم کوله بار یک انسان واقعی باشد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:31  توسط مريم
|
بیا و تو این دنیا حداقل با خودت روراست باش!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:8  توسط مريم
|
در تب می سوزم و اینها همه هذیانی بیش نیست....
نمی دانم چرا امروز یاد دوران مدرسه ام افتاده ام. یاد راهنمایی فلسطین...و خانم....(بهتره اسم اون بنده خدا رو ذکر نکنم!) با آن قامت بلند و چادر مشکی و چهره ی هیولاوار که ناظم سومی ها بود و برخلاف ان ناظم دیگری که فریادهایش گوش فلک را کر می کرد این یکی با نگاه هایش مو بر تنت راست می کرد و هرجا میدیدیش ترجیح می دادی آب شوی و همانجا در زمین فرو بروی تا اینکه به چنگال خونین او بیفتی!!و یادم می آید زنگ تفریح ها میکروفن به دست پشت پنجره دفتر می نشست و مدام فریاد می زد:" اول ندو...سوم موهاتو بکن تو" و این اول و دوم و سوم نحوه ی خطاب کردن دانش آموزان سه پایه بود که با رنگ مقنعه هایشان از دیگر متمایز می شدند. و وقتی زنگ می خورد هجوم بچه ها بود به سمت آب خوری و مامور انتظامات که باید می ایستاد و از آبخوری مثل یک سنگر محافظت می کرد و شیرهای آب را می بست و گاهی این ماموران معذور آنقدر کار خود را جدی می گرفتند که باعث می شدند دندان بچه ای به شیر آب خورده و بشکند! و زمان رفتن به کلاس همین خانم با قامت رعنای خود کنار در راهرو می ایستاد تا مچ بچه هایی را که بستنی یخی های رنگی را به لب های خود مالیده بودند بگیرد!!همیشه فکر می کنم واقعا از کار مسخره ی خود خنده اش نمی گرفت؟خوب گیریم یک دختربچه دوست دارد لبهایش را سرخ کند که امری غیرطبیعی هم نیست!(اگر پسر بود باز یه چیزی!) دیگر این جار و جنجال راه انداختن ها را ندارد که باعث شود دخترک از سر لج بازی فردایش هم همین کار را تکرار کند!! یادم است که دوستی داشتم موفرفری, یک بار هنگام خروج از مدرسه همین خانم آنچنان با دست بر سر او کوفت که چرا موهایت را فر میکنی؟ حالا از او انکار و از ایشان اصرار که امکان ندارد این موهای تو باشد!!آوردن آینه مجازاتش دو روز اخراج از مدرسه بود...همراه داشتن دفتر خاطرات و سی دی که دیگر هیچ!!!! و بعضی وقتها وسط زنگ تفریح خبر می آوردند که دارند کیف ها را میگردند لذا افرادی مثل من که همیشه آینه همراه خود داشتند باید این محموله خطرناک را همه جا با خود حمل می کردند!!!
در تب می سوزم و به پرحرفی افتاده ام.... همه ی اینها به نظرم مزخرف و بیهوده می آید که انگار به جز آزار دادن بچه ها هدف دیگری را دنبال نمی کند!اصلا نمی دانم چرا اینها را گفتم...خدا شفایم بدهد!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:53  توسط مريم
|
وقتی یکی با توهمات خودش خوشه و این توهما ضرری به کسی نمی رسونه و فقط باعث خوشی خودش میشه, اصلا انصاف نیست که سعی کنی بهش بفهمونی که همه ی اونا مزخرفن و باید از دنیایی که واسه خودش ساخته دل بکنه و واقعیتو قبول کنه...بذار به حال خودش باشه... دنیای قشنگ اون بدون اونا نابود میشه.....چرا باید راضی به از بین رفتن دنیای یه آدم-هر چند یه دنیای ساختگی- باشی؟
اما اگه شروع کرد به مزاحمت ایجاد کردن واسه بقیه و دنیای ساخته شده توسط خودشو به بقیه تحمیل کردن و تجاوز کردن به دنیاهای بقیه, باید در کمال بی رحمی یه سوزن بگیری دستت و اون حباب ساخته شده بالا سر طرفو که همه ی چرندیات زاییده ی ذهنش توشه بترکونی و بعد بشینی و زجر کشیدنشو تماشا کنی!!
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:9  توسط مريم
|
می گویم: نمی گذارد زندگی کنم.
می گوید: تقصیر خودت است. جلوش نمی ایستی. همه چیز دست خودت است.
می گویم: دست من نیست.
می گوید: حق تو است.
می گویم: حقم را با قدرت از من ربوده است. چرا که او قوی تر است. و اینجا هم جنگل!
می گوید: تو هم قوی باش.
می گویم: نیستم.
می گوید: بشو.
می گویم: زمان می برد. جوانی ام را می برد.
می گوید: ....
چه می تواند بگوید؟ او که جای من نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:42  توسط مريم
|
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.
من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم، بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!
ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
حالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد.
ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:18  توسط مريم
|